تبليغاتX
مضراب

مضراب
این روزها نوازنده خوبی شده ام... دلم شور می زند، چشمانم تار...

بيست و دو سال پيش بود تقریباً، یه شب قرار بود تا صبح توی یه جالیز توی کویر بمونیم. یه ساختمون بود که طبقه دومش شبیه یه بالکن بزرگ بود و قرار بود شب رو اونجا صبح کنیم.
شام رو توی روشنایی چراغ گاز پیک نیکی خوردیم در حالی که کلی پشه و پروانه دور و برش برای نور بال بال می زدند. بعد از کمی حرف زدن و شیطنت موقع خواب رسید و چراغ گازی رو خانم والده خاموش کرد...
من اما خوابم نمی اومد و هر از گاهی نیش سوزنی پشه های اونجا باعث می شدن از جا بپرم... بالاخره قید خواب رو زدم و اومدم کنار دیوار کوتاه جلویی بالکن که نقش نرده محافظ رو داشت و به تماشای آسمون پرداختم... آسمون کویر همیشه زیباست و اونجا دور از هر نوع نوری می شد به راحتی راه شیری رو تماشا کرد؛ زیبا بود و البته وهم انگیز...
گه گاه صدای پای حیوون های وحشی می اومد و صدای زوزه شون که باعث شده بود من از ترس فکر دستشویی رفتن رو در طول شب به کل از سرم بیرون کنم...
شب از نیمه گذشته بود که صدایی عجیب توجهم رو جلب کرد... رفتم کنار راه پله ها و به فضای تاریک زل زدم... صدای غذا خوردن یه جونور بود... چند دقیقه که گذشت بوی هندونه همه جا رو فرا گرفت...
اینجا بود که یاد حرف ابوی افتادم که می گفت شب ها جوجه تیغی های بزرگ (دوک انداز) میان و هندونه می خورن...
اون موقع از صدای هندونه خوردن جوجه تیغی و بویی که می اومد عجیب دهنم آب افتاده بود... همين طور كه امشب به يادش افتادم...

[ جمعه 1391/02/29 ] [ 23:39 ] [ خاتون ]

اغلب وقتی خیابون باباافضل کاشان رو پیاده طی می‌کنم می‌بینمش... یه مرد جذامي که قدش کوتاهه و به زحمت به یک متر می‌رسه.
به نظر میاد ۶۰ سالی داشته باشه هر چند نمی‌شه این رو از چهره تغییر شکل پیدا کرده‌اش تشخیص داد. دستاش کوچیکه و یه کم حالت غیر طبیعی داره، اما از چهره‌اش به وضوح می‌شه آثار بیماری در گذشته‌های دور رو تشخیص داد.
ظاهراً آدم شاد و شنگولی هست! می‌دونم می‌دونم... نمی‌شه از ظاهر افراد در مورد باطنشون قضاوت کرد؛ اما معمولاً با مغازه دارهای اون اطراف در حال شوخی کردن می‌بینمش.
به نظر نمی‌رسه کار خاصی داشته باشه؛ همیشه‌ی خدا - یعنی تابستون و زمستون - یه کلاه بافتنی مشکی روی سرش هست و چند تا لباس آستین‌دار روی هم می‌پوشه؛ و من اغلب ترجیح می‌دم به خودم بقبولونم که مثل من سرمایی هست تا به این فکر کنم که خودش رو می‌پوشونه تا آثار بیماری‌اش کمتر به چشم بیاد...
همیشه وقتی می‌بینمش از اون کوچه باریک - که فقط یه نفر می‌تونه ازش رد بشه - بیرون میاد کنجکاو می‌شم درباره زندگی‌اش... کِی جذام گرفته و کِی بیماری‌اش از بین رفته... زندگی اش چطور می‌گذره... تنهاست؟ يا خانواده‌ای داره و ...

 

پ.ن: تیتر بخشی از شعر سهراب سپهری هست:
خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه‌ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آي شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است، كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 21:21 ] [ خاتون ]
همه‌ی غم‌های عالم توی دلم جمع شده...

 

پ.ن: خدا يه سبد غوره گذاشته دم در می گه برو آبشون رو بگیر!!! منم دارم فرمان رو اجرا می کنم و آبغوره می گیرم...

[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 20:41 ] [ خاتون ]
می‌روم بر در میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا زنم و آنچه نبایست کنم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان زیر لبم باشد و جانم برود
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند

 

 

پ.ن: غمگینم...

[ جمعه 1391/02/22 ] [ 13:42 ] [ خاتون ]

خدايا به استادانی كه دوست می داری بياموز زبان فارسی را پاس بدارند و به آنان كه دوست تر می داری حالی كن كه براي بالارفتن رتبه شان در دانشگاه هر چیزی را به عنوان آیین نگارش روانه بازار كتاب نكنند!!!! آمين !
چیه؟ دو روزه دارم زور می زنم یه کتاب رو هضم کنم اما نمی‌شه! طرف بررسی ایرادهای نگارشی رو با چیزی به اسم تمسخر اشتباه گرفته! برداشته یه فصل کامل از کتابش رو اختصاص داده به نقل کردن بخش هایی از کتب ،پایان نامه ها و ... و با تمسخر ایرادهای نگارشی اونها رو برشمرده.
یکی نبوده بهش بگه دیگ به دیگ می گه روت سیاه! بنابراین اینجانب که سه پایه باشم، اساسی می گم: صل علی!!!

فكر كن يه نفر تفکراتش چه جوری باید باشه که از یه پلاکارد نوشته شده برای یه زائر مکه چنین برداشتی بکنه:
"«مقدم زائر بيت الله الحرام حاج آقا ... را به آغوش خانواده تبريك می گوييم!»
گويا حاج آقا به قهر و جبر به مكه رفته اند و ماه‌ها و سال‌ها در آنجا به تلخ كامی روزگار گذرانده اند و حالا توفيق آنرا يافته اند كه به آغوش خانواده برگردند! يعني جمله وَهْنی است نسبت به سفر روحانی و با شكوه حجّ! گذشته از آن آغوش خانواده! هم لبخندی را بر لب خواننده می نشاند كه در آن نشانی از «فرويديسم»  هست و شتاب بيش از حد حاج آقای دور افتاده از آغوش خانواده نيز به آن نگرش كمك می كند! در هر حال از عوامل بد آموزی يكی همين تابلوها هستند! در ضمن «مقدم» و «آغوش» هم نمی توانند در يكجا جمع شوند!"

بعد هم زیر نویس کتاب توضیح داده:
"فرويديسم مكتب روان شناسی مشهور قرن بيستم كه در آن به مسايل شهوانی تكيه می شود و همه چيز را از دريچه شهوت می بيند!"

گفتم یه پست بذارم بهش گوشزد کنم: یه سر بزن صفحه ۶۰ کتاب همایونی ات و یه نقدی بر این پاراگراف و اشکالات نگارشی اش داشته باش؛ ثواب داره:
"اگر خواسته باشيم طوری نشان گذاری كنيم كه مقصود و منظور نويسنده را با همين 4 جمله بيان كنيم، در آن صورت بايد پس از «ضروری است» (:) می آوريم و پس از «داده شد» نيز (،)"

یا صفحه ۶۵ که نشون می ده اصلاً کتاب از نظر ایرادهای تایپی متعدد بررسی نشده:
"سنگ و كلوخ لؤلؤ و گوهر نمی شود                        صد بار گفته ايم و مكرر نمی شود
                                      دندار مار دسته خنجر نمی شود!"

[ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ 14:58 ] [ خاتون ]

تيريپ اينا كه اين چند روز مي ترسيدن پست جدید بذارن... آخه خیلی همچین داغ کرده بودن...
می فرمایند با خانم ها نمی توانیم قرارداد ببندیم لفطاْ یک فقره مذکر بیاورید قرارداد کار را به نام او ثبت کنیم!!! یه لحظه همچین دهنم رو باز کردم بگم مگه مؤنث ها نجس هستن که باید با یه زانویی مذکر وصل بشن به سازمان شما؟؟؟ یعنی خیلی خودم رو کنترل کردم که چیزی نگفتما؟؟؟ خیلی... بعد گفتم ولش... خون آلوده خودم رو کثیف نکنم...
ولی این عصبانیته مونده بود همینجوری...
دیروز فوران کرد... طرف تماس گرفته بود برای کار جدید... منم عصبانی... بهش گفتم من اینجوری کار تحویل شما می دم که اینجوری تسویه می کنید؟؟؟ طرف وا رفت اصن...  یعنی دلم خنک شد اساسی... کله خرا... یه جوری رفتار می کنن آدم حس می کنه باید بره براشون در مسجد کاسه نگه داره پول جمع کنه ...
فرمودن تا آخر هفته قضیه حله... اگر هم حل نشد شخصاً میرم تهران حلشون می کنم...
خلاصه که دارم چاقو رو تیز می کنم... گفتم که اگه یه موقع دیدید خبری نشد بدونید ریختن خونشون مباح اعلام شده...

[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 13:0 ] [ خاتون ]

تيريپ اينا كه يه بار خواستن خانمانه رفتار كنن و به واسطه اين كار يه سكته ناقص زدن بي زحمت!
رفتيم خير سرمون محض رو كم كني از مهمون هاي دعوت شده براي شام كلاس بذاريم، تصميم گرفتيم ژله رنگين كمان درست كنيم...
فكر كن يه نصف روزت رو صرفش كني اون وقت آخراي كار برق قطع بشه  هر چند ژله ها رو فوري از يخچال انتقال بدي به فريزر خاموش ولي خوب... نصف بدن آدم آب مي شه از استرس تا برق يك ساعت و نيم بعد بياد...

 

پ.ن: تلخم تلخم! يعني الان نشستم شمردم ديدم ديشب دست چپم تا مچ رستوراني بوده براي خودش... سي و سه تا جاي نيش پشه بهش حك شده !!! يعني موندم اين پشه ها چرا همه اعضاي خانواده رو ول مي كنن و همه فقط از من احوال پرسي مي كنن!!! والااااا!

[ پنجشنبه 1391/02/14 ] [ 20:12 ] [ خاتون ]
دو روزه رسماً نتونستم چیزی به اسم غذا بخورم... هیچ حالم خوب نیست... عصبی ام...
[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 9:26 ] [ خاتون ]

خدايا حکمت این عاشق‌های سن بالا چیه که هی آویزون من می‌کنی شون؟
جون تو ، من حوصله این پیرمردهای عاشق پيشه که دو تا پخ تو دلشون بکنی، می‌شینن گریه می‌کنن رو ندارم...
ضد حالی بیش نیستم و درک نمی کنمشون؛ نمی فهمم عاشق يعنی چه؟ چه جوري بايد عاشق شد؟ اصلاً اینا عاشق چی می‌شن؟!
این آخری که دیگه نوبره... استاد پنج تا دانشگاه... با خلق تو هم و عصبانیت می‌گم من به اين خشانت و جديت، چی رو دوست داری؟ می گه همين جدیت و خشانتی که داری. 
خدايا ما رو خلع سلاح كردی اون وقت حریف می فرستی برای مبارزه؟ چه جوری از دستش خلاص بشم؟ ضد حال؟ دعوا؟ خشانت؟ محل نذاشتن؟ اینا بهش کاری نیست که...

[ جمعه 1391/02/08 ] [ 15:40 ] [ خاتون ]

به رسم هر بار كه عروسی یا مراسمی از این دست توی فامیل داریم خانم والده من بدبخت رو گیر می‌ندازه که بیا یه دستی به این صورت من بکش...
وقتی دارم ابروهاش رو دست کاری می کنم، می گه: های های های ... منم متعجب...
می گم چیه؟ انگار خیلی حال می کنی؟!
می گه خوش به حال شوهر آینده ات!!!
می گم برای چی؟
می گه هر کی باشه خیلی حال می کنه با این دستای سردت!
یعنی قیافه من دقیقاً اینجوری  می شه!
می گم مردا خوششون نمیاد کسی دست سرد بهشون بذاره... دوست دارن زنشون "عرق از سر و کله اش بچکه" و دستاش گرم باشه.
با تعجب می گه وااا ؟!
می گم والااااا !!! بعدم یه دست می ذارم به بازوش و یه پرش اساسی می کنه و شروع می کنه به خندیدن و جفت دستای من رو محكم می گيره می چسبونه به صورت گرمش...

[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 11:43 ] [ خاتون ]
امروز طرف صبحم روی پروژه آبجی صرف شده و عصر تو مطب دکتر برای ابوی که درد قفسه سینه و پشت و کتفش دیشب و امروزم رو کاملاْ به خودش اختصاص داد... پنچرتر از هر روز ديگه اي دارم چرت می زنم... خسته ام... اندازه چند سال...
[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 21:10 ] [ خاتون ]

اون روز (دو ماه پيش) كه حاج آقاي رئيس هيأت شطرنج ولايت با اون چهره هميشه آرومش (كه آرامشش مجبورم مي كرد يه نامه سيزده صفحه اي رو با وجود فرصت نداشتن و اوج شلوغي صفحه به صفحه براش بزنم ) و اون حاج آقاي اتحاديه صنف فرش دستبافت (كه هميشه آخر وقت مي اومد و مظلومانه مي گفت مي خواي بري؟ و مؤدب بودنش مجبورم مي كرد كارش رو راه بندازم بعدش برم) درخواست كردند دست از كله شقي بردارم و برگردم دفتر و بالاخره اصرارهاشون باعث شد برگردم ، نمي دونستند دارن ظلم مي كنند در حقم...
البته تقصيري نداشتند... نمي دونستند من براي چي طلاق دادم دفتر رو...
برگشتم... اما دو ماه دوام آوردم...

 

پ.ن: همه اشكشون لب مشك شون هست، من باغ غوره ام كنار آب ميوه گيريه!!!

[ شنبه 1391/02/02 ] [ 11:14 ] [ خاتون ]
صبح جمعه است
دلمان سخت گرفته ، مثل همین هوای مه آلود شهر کاشان

[ جمعه 1391/02/01 ] [ 7:38 ] [ خاتون ]

دل من وقتي دنيا اومد يه جفت چشم بادومي داشت، لب شكري هم بود تازه شم؛ همون اوايل دكترا تشخيص دادن سندروم داون داره... منگله! مي گفتن آي كيوش پايينه در حد ۷۰-۶۰ ... براي همين استعدادش كم بود، هر جا مي رفت رگ داونش گل مي كرد و همه مي فهميدن منگله.
بچه ها دنبالش مي افتادن و هو هو اش مي كردن؛ يه وقتايي اصن با سنگ اذيتش مي كردن...

خلاصه كه ... يه روز داشت كنار يه ديوار براي خودش گِل بازي مي كرد كه شاخه هاي يه درخته توجهش رو جلب كرد؛ با خودش فكر كرد به به! اين درخته برگهاش جون مي ده براي تزيين قلعه اي كه داره با گِل و خاك مي سازه براي همين آويزون شاخه هاي درخته شد تا برگ بچينه.

يهو صاحبش اومد...
يه نگا كرد ديد يه دل منگل آويزونه از شاخه و با چشماي وق زده بادومي اش زل زده...
گفت بذار يه كم باهاش بازي كنم اين دله منگله اذيت نمي شه كه؟

اومد توي خاك بازي كمك و يه كم از قلعه رو ساخت؛ ولي خب اون كه منگل نبود كه؟ خيلي زود حوصله اش سر رفت و خسته شد؛ گفت بذار سر به سرش بذارم بخندم...
اين دل منگل ما وقتي مي خواست بره بازم برگ بچينه براي تزيين پنجره قلعه، صاحب درخته يه پشت پا بهش زد... اينجوري بود كه خورد زمين و صورتش افتاد توي چاله گِلي كه اونجا بود...

زمان توي دنياي منگل ها خيلي دير مي گذره ؛ اينجوريه كه هنوز اين دل منگل با صورت گلي و چشماي وق زده بادومي اش زل زده به قلعه له شده اش...
يادش نمياد اصن چه كسي اين قلعه رو ساخته و چه كسي زده لهش كرده...
فقط بهش زل زده...

[ شنبه 1391/01/26 ] [ 21:59 ] [ خاتون ]

اينايي كه مجبورن همراه خانم مهندس بعد از اين (خواهرم) برن يه كارخونه متر كنن و امكاناتش رو بررسي كنن براي پروژه هاي درسي اش!!!
ياد دانشگاه خودم افتادم كه ۶ بار روستاي خرمدشت كاشان رو طواف كردم براي درس برنامه ريزي روستايي...

[ شنبه 1391/01/26 ] [ 8:37 ] [ خاتون ]
درباره وبلاگ

كسي براي‌من‌ تره هم خرد ‌نمي‌كند
تو اگر كردي ريز خرد كن
تا مثل دلم هزاران تكه شود
لینک های مفید