|
مضراب این روزها نوازنده خوبی شده ام... دلم شور می زند، چشمانم تار...
| ||
|
بيست و دو سال پيش بود تقریباً، یه شب قرار بود تا صبح توی یه جالیز توی کویر بمونیم. یه ساختمون بود که طبقه دومش شبیه یه بالکن بزرگ بود و قرار بود شب رو اونجا صبح کنیم. [ جمعه 1391/02/29 ] [ 23:39 ] [ خاتون ]
اغلب وقتی خیابون باباافضل کاشان رو پیاده طی میکنم میبینمش... یه مرد جذامي که قدش کوتاهه و به زحمت به یک متر میرسه.
پ.ن: تیتر بخشی از شعر سهراب سپهری هست: [ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 21:21 ] [ خاتون ]
همهی غمهای عالم توی دلم جمع شده...
پ.ن: خدا يه سبد غوره گذاشته دم در می گه برو آبشون رو بگیر!!! منم دارم فرمان رو اجرا می کنم و آبغوره می گیرم... [ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 20:41 ] [ خاتون ]
میروم بر در میخانه کمی مست کنم جرعه بالا زنم و آنچه نبایست کنم آنقدر مست که اندوه جهانم برود استکان زیر لبم باشد و جانم برود برود هر که دلش خواست شکایت بکند شهر باید به من الکلی عادت بکند
پ.ن: غمگینم... [ جمعه 1391/02/22 ] [ 13:42 ] [ خاتون ]
خدايا به استادانی كه دوست می داری بياموز زبان فارسی را پاس بدارند و به آنان كه دوست تر می داری حالی كن كه براي بالارفتن رتبه شان در دانشگاه هر چیزی را به عنوان آیین نگارش روانه بازار كتاب نكنند!!!! آمين ! [ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ 14:58 ] [ خاتون ]
تيريپ اينا كه اين چند روز مي ترسيدن پست جدید بذارن... آخه خیلی همچین داغ کرده بودن... [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 13:0 ] [ خاتون ]
تيريپ اينا كه يه بار خواستن خانمانه رفتار كنن و به واسطه اين كار يه سكته ناقص زدن بي زحمت!
پ.ن: تلخم تلخم! يعني الان نشستم شمردم ديدم ديشب دست چپم تا مچ رستوراني بوده براي خودش... سي و سه تا جاي نيش پشه بهش حك شده !!! يعني موندم اين پشه ها چرا همه اعضاي خانواده رو ول مي كنن و همه فقط از من احوال پرسي مي كنن!!! والااااا! [ پنجشنبه 1391/02/14 ] [ 20:12 ] [ خاتون ]
دو روزه رسماً نتونستم چیزی به اسم غذا بخورم... هیچ حالم خوب نیست... عصبی ام...
[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 9:26 ] [ خاتون ]
خدايا حکمت این عاشقهای سن بالا چیه که هی آویزون من میکنی شون؟ [ جمعه 1391/02/08 ] [ 15:40 ] [ خاتون ]
به رسم هر بار كه عروسی یا مراسمی از این دست توی فامیل داریم خانم والده من بدبخت رو گیر میندازه که بیا یه دستی به این صورت من بکش... [ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 11:43 ] [ خاتون ]
امروز طرف صبحم روی پروژه آبجی صرف شده و عصر تو مطب دکتر برای ابوی که درد قفسه سینه و پشت و کتفش دیشب و امروزم رو کاملاْ به خودش اختصاص داد... پنچرتر از هر روز ديگه اي دارم چرت می زنم... خسته ام... اندازه چند سال...
[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 21:10 ] [ خاتون ]
اون روز (دو ماه پيش) كه حاج آقاي رئيس هيأت شطرنج ولايت با اون چهره هميشه آرومش (كه آرامشش مجبورم مي كرد يه نامه سيزده صفحه اي رو با وجود فرصت نداشتن و اوج شلوغي صفحه به صفحه براش بزنم ) و اون حاج آقاي اتحاديه صنف فرش دستبافت (كه هميشه آخر وقت مي اومد و مظلومانه مي گفت مي خواي بري؟ و مؤدب بودنش مجبورم مي كرد كارش رو راه بندازم بعدش برم) درخواست كردند دست از كله شقي بردارم و برگردم دفتر و بالاخره اصرارهاشون باعث شد برگردم ، نمي دونستند دارن ظلم مي كنند در حقم...
پ.ن: همه اشكشون لب مشك شون هست، من باغ غوره ام كنار آب ميوه گيريه!!! [ شنبه 1391/02/02 ] [ 11:14 ] [ خاتون ]
صبح جمعه است دلمان سخت گرفته ، مثل همین هوای مه آلود شهر کاشان [ جمعه 1391/02/01 ] [ 7:38 ] [ خاتون ]
دل من وقتي دنيا اومد يه جفت چشم بادومي داشت، لب شكري هم بود تازه شم؛ همون اوايل دكترا تشخيص دادن سندروم داون داره... منگله! مي گفتن آي كيوش پايينه در حد ۷۰-۶۰ ... براي همين استعدادش كم بود، هر جا مي رفت رگ داونش گل مي كرد و همه مي فهميدن منگله. [ شنبه 1391/01/26 ] [ 21:59 ] [ خاتون ]
اينايي كه مجبورن همراه خانم مهندس بعد از اين (خواهرم) برن يه كارخونه متر كنن و امكاناتش رو بررسي كنن براي پروژه هاي درسي اش!!! [ شنبه 1391/01/26 ] [ 8:37 ] [ خاتون ]
|
||